من زنده ام (نوشته خواهر آزاده معصومه آباد)
نویسنده: کرمی
تاریخ: 2 شهریور 1392 - 06:42:17

من زنده امکه فراموش نکنیم از خانواده آبیان، پدر و پسر در یک روز شهید شدند و مادر، حجله ی همسر و فرزندش را با هم چید.

من زنده امکه فراموش نکنیم هنوز هم میثم پسر طلبه ی شهید حسین زاده (مفقود الاثر) هر شب چشم انتظار، پشت در حیاط می خوابد که شاید یک روز پدرش بی خبر درِ خانه را بزند و او اولین نفری باشد که در را به رویش باز کند.

من زنده امکه فراموش نکنیم ما آزادگان هنوز شب ها با کابوس زندان الرشید و استخبارات، قتلگاه های عنبر، رمادیه، تکریت و موصل از خواب می پریم بی آنکه سازمان های مدافع حقوق بشر به آن همه جنایات پاسخی داده باشند.

کاش دنیا بداندکه بعثی ها چطور در جشن تموز (پیروزی کودتای صدام)، رضا زاهدی را مجبور کردند آواز بخواند و برقصد و او تن به این کار نداد و یک سرباز عراقی آنقدر او را زد که بر اثر خونریزی مغزی از دنیا رفت.

کاش دنیا بداندکه بر اسیران جنگی عملیات رمضان چه رفت و از برادر فرزام فر بپرسد که بعثی ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار کردند و چگونه در مقابل چشمان بهت زده ی آنها، اسرا را به رگبار بستند و با تانک های تی-62 پیکر آن ها را با خاک یکسان کردند و تعداد دیگری را آتش زدند و هرچه بچه ها فریاد زدند آن ها بیشتر هلهله و پایکوبی کردند و در آخرین بخش ضیافت عده ای دیگر را به تانک و جیپ های نظامی بستند و آنقدر روی زمین کشیدند تا به شهادت رسیدند.

کاش دنیا بداندمحمد علی جعفری بر اثر ضربه های چوب بر سرش شهید شد.

کاش دنیا بداندمجید عامری بیمار نبود؛ او تمام رمضان را روزه گرفته بود اما دو روز بعد به اسهال مبتلا شد اما نه بر اثر این بیماری بلکه بر اثر ضربات شلاق به شهادت رسید بی آنکه سازمان های بشردوستانه سر بچرخانند و بپرسند آنجا چه خبر است؟
کاش دنیا بدانددر مهر سال 1359، نه در جبهه بلکه در شهر هزار و یک شب بغداد، در مقابل نعره ی افسر عراقی که به بهانه ی اینکه بداند چه کسی حرس خمینی (پاسدار) است، می خواست پنجاه نفر را به رگبار ببندد، علیرضا الهیاری خودش را از صف بیرون کشید و گفت: نکشید! اینها هیچ کدام حرس خمینی (پاسدار) نیستند. فقط من حرس خمینی (پاسدار) هستم و لحظاتی بعد علیرضا ایستاده به زمین افتاد.

کاش دنیا بداندکه جمال ابراهیم پور بعد از چهل و پنج روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ به بیمارستان صلاح الدین برده شد و هیچ وقت برنگشت و اسرای بعدی که به آن بیمارستان رفتند به چشم خود دیدند که جمال روی تختش نوشته بود: من را اینجا به قتل رساندند.

کاش دنیاسید جلیل حسینی را بشناسد، سیمای ملکوتی او را ببیند و از دوستش سید یونس علی حسنی مرثیه سرای اردوگاه موصل که او را غسل و کفن کرد بپرسد که او در آخرین لحظه چه گفت.

کاش دنیا بداندگوشت تن رضا رضایی از شدت شکنجه ها چنان شکافته بود که کابل های بعثی ها به استخوان های او می پیچید اما عطش شان فرو نمی نشست. بر زخم هایش نمک ریختند و باز راضی نشدند و تن شرحه شرحه اش را روی خرده شیشه ها غلتاندند و دست آخر او را به برق وصل کردند. کاش دنیا جسم رضا را می دید و به سازمان های بشردوستانه هبوط انسانیت را نشان می داد.

کاش دنیا بداندصیادی که همیشه در اردوگاه شق و رق راه می رفت و قدم می زد، بر اثر ضربات کابل خونریزی مغزی کرد و شهید شد و یا وقتی هیأت صلیب سرخ برای علی دشتی نامه و عکس بچه هایش را از خرمشهر آورده بود، علی دشتی با وجود داشتن شماره ی اسارت، شهید شده بود.

کاش دنیا بدانداردوگاه تکریت جایی بود دیوار به دیوار جهنم که اسرای بسیاری از جمله قدرت الله رحمتی در آن جا بر اثر تشنگی و بی آبی به شهادت رسید.

کاش دنیا بداندبرای ما و تاریخ ما مایه ی فخر و مباهات است که فتح الله عزیزی سواد نداشت اما وقتی در اردوگاه خواندن و نوشتن را آموخت، اولین جمله ای که نوشت این بود: « من تا آخرین قطره ی خونم مقاومت خواهم کرد» و به این شعار عمل کرد.

کاش دنیا بدانددست های حسین صادق زاده به هر خاکی میخورد زمینش سبز می شد و از برکت دست های او باغچه ی کوچک اردوگاه سبز شده بود اما بر اثر ضربه ی کابل خون دماغ شد و آنقدر خون از دست داد تا شهید شد. راستی در کدام نقطه ی این دنیا در قرن بیستم کسی بر اثر خون دماغ مرده است؟
کاش دنیا بداندکه آدم فروش ها و خائنان، محمد رضایی را به بهای یک پاکت سیگار فروختند و دودش را به هوا فرستادند و زیر برگ فوتش را امضا کردند که به مرگ طبیعی مرده. اما آنها که محمد را به دلیل شدت جراحاتش نمی توانستند غسل دهند، می دانستند حقیقت چیست!

کاش دنیا بداندمحمد صابری خواب دید به کربلا رفته و در آنجا همه به دور ضریح امام حسین می چرخند اما ضریح به دور او می چرخد. فردای آن شب وقتی او در زمین فوتبال نه با گرمکن و کفش آجدار فوتبال، بلکه با دمپایی و لباس مندرس اسارت دنبال توپ می دوید، چند قطره خون از بینی اش آمد. هرچقدر بچه ها التماس کردند که محمد را دکتر ببرید، افاقه نکرد و محمد در آغوش دوستانش شهید شد و وقتی کیسه ی انفرادی او را باز کردند وصیتنامه ی کوچکی پیدا کردند که نوشته بود: «اسارت در راه عقیده، عین آزادی است».

کاش دنیا بداندعبدالمهدی نیک منش مدت ها قبل بر اثر بیماری مرگ (یعنی بی دلیل) شهید شده بود اما صلیب سرخ پی در پی از مادرش نامه هایی می آورد که در آنها نوشته شده بود: «عبدالمهدی چقدر آرزو دارم تا زنده ام دوباره تو را ببینم».

و در پایان پس از سی سال این بار سنگین را که بر شانه ام بود، زمین گذاشتم تا بگویم:
.
ظلم بار ترین واژه «اسارت» است.

دانلود صوت

ميتوانيد کتاب مورد نظر را از اينجا تهيه فرماييد

دفعات بازدید: 39622
نظرات
آزاده کمپ 18 بعقوبه
3 اردیبهشت 1393 17:53:43
با سلام من هم نمیدانم باید از کجا تهیه کرد ممنون می شم اگر راهنمایی بفرمایید تلفن همراه من 09122247911
نادر صلح جو(احمدرضا)
12 اسفند 1392 17:07:21
سلام من از کجا این کتاب رو تهیه کنم؟نادر صلح جو اردگاه عنبر(5914) 09197894935
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر