شهید سلیمان چهرازی اردوگاه عنبر زمستان 1365
نویسنده: کرمی
تاریخ: 21 آذر 1392 - 12:20:49

شهید سلیمان چهرازی اواخر اسفند 1365 بدنبال یک بیماری (نارسایی کبد) و عدم رسیدگی مسئولین بعثی در بیمارستان نیرو هوایی (تموز) مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید با خبر شهادت ایشان اردوگاه عنبر بویژه قاطع دو ماتمکده شد و علی رغم ممنوعیت مراسم عزاداری با شکوهی برای ایشان برگزار شد روحش شاد

دفعات بازدید: 34484
نظرات
مدیریت
29 مرداد 1394 01:27:36
نقل قول: محمد
با سلام واقعأ تأسف انگيزه كه يك عكس از شهيد چهرازى اينجا نيست!
بله درسته خب شما که دوستش هستید یا منتسب به ایشان بفرستید تا بزاریم ابراز تاسف کافی نیست عمل کنید
محمد
26 مرداد 1394 21:24:20
با سلام واقعأ تأسف انگيزه كه يك عكس از شهيد چهرازى اينجا نيست!
ابوالفضل محمودی
25 آذر 1392 00:45:53
با سلام . خوابی را که در اسارت دیده بودم جهت مطالعه دوستان ذکر می کنم . مدتی از شهادت سلیمان می گذشت خواب دیدم در اطاقی پشت میزی نشسته ام ،انگار مسئول دفتر جائی یا کسی بودم حدود بیست پرونده هم روی میز بود که داشتم یکی یکی روی جلدهای آنها را می خواندم همه با خط مشکی نوشته شده بود تا رسیدم به پرونده ای که با خط قرمز نوشته شده بود // شهید سلیمان چهرازی // ارواح طیبه همه شهدای اسلام ،شهدای اسیر بخصوص شهید سلیمان چهرازی صلوات
شاهین حبیبی دهکردی(حسین حبیبی)
21 آذر 1392 19:45:44
باسلام وعرض ادب خدمت تمام عزیزان آزاده.اگه اشتباه نکنم سال۸۱یا۸۲در درمانگاهOPDبیمارستان نفت اهواز مشغول ویزیت بیماران بودم.درمانگاه درآن سالهاشلوغ بود ودرهرشیفت ۸ساعتی لااقل ۱۵۰ بیمار ویزیت میکردیم.خانم وآقای مسنی برای ویزیت وارد اطاقم شدند.مردمسن نشست نام خانوادگیش راازروی نسخه خواندم.«چهرازی».خودبخود بعدازخواندن نام چهرازی آهی کشیدم.مردمسن که دیدبعدازخواندن نام چهرازی آه کشیدم گفت:آقای دکترچرا آه کشیدی؟گفتم دوستی داشتم که شهید شد٬فامیلش چهرازی بود.باتامل گفت:اسمش چی بود.ناگهان به خودم آمدم.پیش خودگفتم نکنه این آقا وخانم مسن پدرومادر یااز بستگان سلیمان باشند.به مردمسن گفتم شمافرزندی داشتید که اسیربوده؟هردوباهم گفتند بله.اسمش راپرسیدم گفتند«سلیمان» .باشنیدن نام سلیمان اززبان آنها غم سنگینی وجودم رافرا گرفت.بغض گلویم رافشارمیداد.دلم میخواست تنها باشم وبلندبلندگریه کنم.بیرون اطاقم تعدادزیادی بیمارمنتظرویزیت بودندومرتب دراطاق را باز میکردند.نمیدانم خودم راچطورجمع و جورکردم.پدرسلیمان سردردداشت وبعدکه فشارخونش راگرفتم آنقدربالابود که باعث بستری شدنش شد.ولی او بدون توجه به دردش وبدلیل اینکه شک کرده بود گفت:آقای دکترشمااسیربودید.مادرسلیمان بلافاصله ادامه داد:ترابه خدااگه باسلیمان بودی بگوسلیمانم چطورشهیدشد.حرف راعوض کردم .گفتم پدرجان آسیتینت روبالا بزن تا فشارخونت رابگیرم .نمیدونم خدا چطوربه من تحمل مواجهه بااین صحنه راداد.درحال گرفتن فشارخون پدرسلیمان بودم ولی اوبغض کرده بودومادرش باگریه ازمن میخواست که توضیح دهم جگرگوشه اش درغربت ودربین دشمنان چطور شهید شد.درحالیکه گوشی پزشکی راازگوشم در می آوردم گفتم :«بامظلومیت بامظلومیت».مادرسلیمان بادرمان دارویی مرخص وپدرش بستری شد.ازآن زمان حدود ۱۰-۱۱ سال میگذردولی هنوزوقتی یادبغض پدر وگریه مادر سلیمان می کنم........ حسین جان این باردومه که این مطلب رو مینویسم
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر