کتاب شاه کلیدهای اسارت(نوشته حسن مشتاق)
نویسنده: مدیر
تاریخ: 21 اسفند 1392 - 00:43:30

کتاب شاه کلیدهای بهشت گمشده اسارت

نوشته حسن مشتاق

با سلام.

 میلاد با سعادت ،فخر کون ومکان، حضرت امام حسن عسگری (ع)را به محضر سرور و مولایمان، حضرت حجت ابن الحسن العسکری(عج)تبریک عرض می کنم.

بدین مناسبت تصمیم گرفتهام،من باب، اداء دین، به پیشگاه تمامی شهداء بلاخص،شهدای غریب و اسیر و آزاده ،چند صفحه ای، از کتابی را که، با عنوان (شاه کلید های اسارت) درچندی پیش نگاشته ام تقدیم کنم.

ومناسبت این نوشته، مربوط به چنین ایامی است که ،در روز ولادت امام حسن عسگری(ع) ما را به کربلا بردند.

که، اگر قبول افتد ،این کتابرااز ابتدا تقدیم می کنم،اما به شرطی،وآن اینکه، صفحه ای را با عنوان( شاه کلیدهای اسارت )برایم باز کنید.

 

باتشکر.                                                                   (مشتاق)

 

قسمت اول:

زیارت کربلا

یکروزخبرآوردند، که قراراست،شمارا بکربلا ببریم.

ولی از طرف بچه ها،هیچ عکس العملی که نشاندهنده ذوق وشوقی باشد، مشاهده نشد.چون باپیشینه ای که ازعراقیها،دربراه انداختن کارنوال بزن وبرقص، بوسیلهء جاسوسها داشتند، جرائت نمیکردند ،به طناب پوسیده آنهاچنگ بزنند.

وعراقیهاوقتی، بامقاومت بچه ها روبروشدند،گفتند:

ایند ستور سیدالرئیس است واجباری ایست ودرضمن قول دادند که این بار،فقط زیارت است وتبلیغی در کار نیست،پس قرار شد عده ای،داوطلب بروند. وآن بندگان خدا باترس ولرز رفتند ولی باعنایت مولی علی(ع) باخوشحالی زائدالوصفی برگشتندوگفتند :فرصت را ازدست ندهید، بحمدا...تبلیغی در کار نیست.

ویکی از افراد مخلص گفت : چند وقت پیش یکی از بچه ها خوابی دیده که مولی علی (ع) به تک ،تک ،بچه ها (کارت سبزی) عنایت فرموده وتعبیر، کارت سبز همین سفر کربلاست.

بشارت این خبر، موجی ازشادی در دلها پدید آورد،که قابل وصف نبودوبچه ها ،همچون یوسفان ،در بند عزیز مصر،که در فراق پدر، همچون شمع عاشقی ،کتابنامه های عشق را با اشک چشم ،نم،میزدند تا فردا، درمحضر ارباب ومولایشان علی(ع)ومعشوقهءدلها اما م حسین (ع)ودرسایه سار، جنت گونه ی  ایثارووفا، مولی ابولفضل (ع) عرض ادب کنند.

هرروز لیستی جدید،خوانده می شدوآنهاییکه نامشان برده میشد،با هیجان وصف ناپذیری به وجد میامدند،که نظیر این شعف را درهیچ کجا،بجز در شبهای حمله ندیده ام ، و با خواندن هر اسم، فرد مورد نظرمیبایست ازطرفی به طرف دیگر رفته ومی نشست.

تا اینکه،قرعهء نام را،بنام (رخصتی)زدند ،که ناگاه همه در،ناباوری،فنرخمیده ای را دیدند که ازاینطرف به ان طرف پرید، صدای خنده بچه ها ازیکطرف وغرش غضب آلود سربازعراقی که خطاب به او کذاب، کذاب میگرد، درهم آمیخته وفضایی ازبهت وتعجب بوجود آورده بود ،سرباز باخشم خطاب به رخصتی،(دروغ گو)، توکه می گفتی پاهام درد می کنه ، وحاج اقا رخصتی(ره) آن پیر غلام امام حسین(ع)درحالی که خوداوهم، ازکارخود در تعجب مانده بود ،بالهجه ی شیرین شمالی گفت: بُخدا ،خودم هم، نفهمیدم که چطور این کار را کردم،دست خودم نبود.آری این معجزه عشق حسین(ع) است که، پطرس ملک را بال میبخشد وپای رنجوروناتوان عاشقی، راجان می هد .روز موعود فرا رسید و بنده نوازی مولی شامل من روسیاه هم شد وجوازهمراهی با عشقانش را برای من نیز، صادر نمود.

شب سختی بود وثانیه ها،درکلاف سر در گم زمان، بهت زدهمانده چون چرخی ،در اعماق گل ،بزور عقربه ها به جلو هل داده می شدن.یعنی پس از پنج سال برای ماوهشت سال برای عده ای دربهای زندان گشوده خواهد شد وکبوتران عاشقی که سالها از پشت میله ها وسیمهای خاردار، با محبوب خود، رازونیازمیکردند، اکنون در مسیر، (محضرعشقند)، تاعقده های چندین و چند ساله را در حضور یار باز گو کنند. بلاخره شب از نیمه گذشت وصدای باز شدن قفلهای زندان آنهم در نیمه های شب برای اولین بار (بند از دل اسیر، نمی سلید*1) نه تنها نمی سلید، که چون صدای بلبل ، چهچهء وصل می زد درنسیم صبح. وعاشقانی کز اشتیاق، خواب به چشمان خیسشان،نرفته بود ،کاروانیان خفته،را باچاوشی عاشقانه، بیدارباش میزدند.

(هر که دارد، هوس کرببلا بسم الله).

وبااین ندای عاشقانه ،خواب ها را بیداروهشیاران را لبریز از اشتیاق ، راهی کوی دوست مینمود.باباز شدن دربهای زندان،آسمان یعقوب وار یوسفانش را با بالهای فرح بخش نسیم، در آغوش می فشرد.

وآسمان باهمهء سیاهیش، چه زیبا می نمود بدون حفاضهای آهنی،وستاره ها ازدور چشمک زنان ببدرقه ومنتظر،وآنطرف ،آنهاییکه مانده در پشت میله های قفس ،باحسرت وچشما نی پر زاشک در انتظاروملتمس دعابودند، زراهیان کوی دوست.

کاروان آماده وپا در رکاب ،راهی بسوی کعبهءدلهای ذوب شده ، در( عشق،علی وحسین وعباس وکربلا).

کم کم سپیده دمید وخورشید زیبا با آن رخ دل انگیزش، طلوع می نمودوتماشای آن زیبا روی ،آنهم بیرون ازحصارومیله ها ،چه فرحبخش می نمودوانگار به نییابتاز تمامی انوار مقدسه خوش امدی داشت وبا دامنی از انوار گرم ودلپذیروبوسه می زد بر سرو روی عاشقان.

هرکس در حال وهوایی خاص، محو طبیعت بکری ،که سالها خاطره اش را،از یاد ها برده بود.آمدو شد ماشینها ،وجادهها وشهر پرهیاهوی بغدادورفت وآمد خانواده ها به همراه بچه ها،بلاخص دیدن بچه ها ،آه از نهاد همه خصوصا" از سینه های متاءهلان شعله میکشاند، وبانم اشکی، خاطرات گذشته را مروروبا هر جست وخیز بچه ای ،انگار که عزیز خویش را نظاره می کنند.

دیدن بچه ها وبازی کردن آنها یک احساس لذت بخش پاکی را ایجاد کرده بود، که حتی، این عکس العمل بچه ها ،روی نگهبان عراقی که در کنار دست راننده نشسته اثر گذاشته بود،تابه محض دیدن بچه ای ،رو به بچه ها کرده ومیگفت: (گوجیک ،گوجیک)بچه ، بچه.

دراین میان بودند، کسانیکه ،بدور از آن همه هیاهوهای کاذب، چشم بسته بر تمامی مظاهر دنیا ،درحال ذکروزمزمه ، بدون توجه به ،آنهمه طراوت و تازه گی که از کنار او در حال گذربود، در خلسه ای دلپذیر چون مرغ عشق سر در بال خویش، بحظ وعیش.

باتعجب، پرسیدم چرا، براین همه تازه گی چشمان خویش بسته ای واز حلال خدا بهره نمی بری،با تبسمی گفت :کدام بهره،اینها که بهره نیست، نه تنها بهره نیست بلکه عین ضرر.

گفتم چطور:

گفت:در دل عاشق ،جمع اضداد غیر ممکن است،عشق مولی علی(ع)واولاد مطهرش ، بادوستی دنیا ومظاهرش ، باهم در یک جا جمع نمی شوند، اگر دل از این مظاهر آلوده پر کنی،باعشق علی وبچه هایش چه می کنی. حالااز پس عمری انتظار،بعد ازآنهمه ، سنگهای آسیاب ،این توفیق حاصل شده، چرا آنرا حرام کنیم،حال اگر، اسارتی نبودوبرگشتی هم به آن زندان شاهک نبود،  شاید نیم نگاهی از سر تفنن بد نبود،ولی فراموش نکن که پس از این فراق بال ،

شب از راه رسیده ودوباره چشم باز کرده وخود را در پشت میله های قفس وسیمهای خار دار، خواهی یافت وآن وقت است که دیدن این زیباییهای ظاهری آرامش را ازما سلب و(نفس چموش) ،همچو، بچه فیلی وحشی،یاد هندوستانش خواهد گرفت و روزگار مارو سیاه وراهت،ازما خواهد گرفت.

خلاصه ،کاروان عشاق بسرزمین عشق و معرفت آن سجدهگاه انبیاء واولیاء ، مرکز و لنگرگاه زمین وآسمان، آن قطعهء جدا شده از عرش کبریا، فتادهچون ستاره ای بر زمین نجف،آن شریف وآن اعلی، نزول اجلال نموده ،ولی پیشاپیش آن بدنهای ، خسته و مجروح ، دلهایی، لک زده از غم فراق ،همچون کبوتران حرم، دسته دسته بپرواز، ازمیان کنگره های قلوب عرش الهی ،سرشاراز، عشق خداوعلی مرتضی وحسین وآل الله بود.

لبریز از اشک شوق وصال وسرریز، از آنهمه فراق ،باصد زبان ولی درسکوت، می خواندند کتابنامهء نوشته بخون دل، به صدشرح وحدیث زعشق وفراغ،همچون چکاوکی عاشق با چهچه ای دلنواز ،ملتمس، زقبولی زیارت وجواز شفاعت وبرات شهادت در رکاب مولی، ولیعصر،صاحب الزمان(عج)،برای خود ودوستان،مانده وگرفتار ،در بند وجفا.

باورود ما جمعیت، زیادی دراطراف درورودی صحن وسرای مولا علی (ع) جمع شده بودند، بعضی ازخانمهای عراقی  بادیدن کاروان اسراء به گریه افتادندوبچه های ما نیز،گریه می کردند،با آنکه نیروهای امنیتی ،بالباس مبدل وعادی ،همه را تحت نظر داشتند ولی آن مردم مظلوم ،به هر طریق  ممکن ،ابراز همدردی می کردند. مثلا" مادری جوان، درحالی که بچه کوچکی به بقل داشت ،گلی دردست بچه، به چپ وراست حرکت داده میشد،ولی معلوم بود که آرنج بچه،در زیر چادر، در دست مادراست .درموقع پیاده شدن، پیر زنی ،در حال قیه زدن( اهلا" بکم)، میگفت وسر بچه ها نقل می ریخت،که ناگهان (سگ هار) (یاسین) جلو آمد وآن پیر زن را پرت کرد عقب.

آری بادیدن این صحنه ها، فهمیدم ،مردم عراق هم ،مثل ما اسیر آن دیو، بد سیرتند. باورود به صحن وسرای میزان روز جزا ،مولی علی(علی)،آنچیزی که خیلی نمود داشت وداداز غریبی میزد کمبود آب بود،وکلی ازوقتمان، صرف پیدا کردن  آبی شد، برای وضو،آنگاه که اسرا وارد حرم مطهر شدند، محشری بود آن صحنه باشکوه. شکوه ودرد دلهای بچه های یتیمی که خودرا درآغوش پرمهر(پدری مهربان) احساس نموده، با گر یه وزاری ونوحه سرایی شکایت آنهمه ظلم را برای حضرتش، باز گو کرده وبرای سلامتی امام خمینی(ره) دعا کردند وخواستار نجات از دست آن ظالمان شدند.

غریبی وغربت مولی دل ها را ریش،ریش، می نمود.

غباری سنگین برهمه چیز ،از فرش ومعجر،گرفته تادرودیوار،کاش میشد، با اشک و مژگان چشم ،غبارها راپاک کنیم.ولی افسوس که وقتمان برای زیارت ،یک ربع بیشترنبود، ما را به زورازحریم وحرم، بیرون کردند آن نامردمان وپس از گرفتن چندین بارآمار،مارا ،سواربرمرکبها به سوی کربلا.

کاروان عشاق،لحظه به لحظه در انتظار،تاکی رسند به کعبه ی دلها،به نینوا.آن عاشقان ، بادم گرفتن ونوحه خوانی وسینه زنی،شعله های برافروخته  از قلوب رابا مرحمی زاشک ، برزخمهای فراغ می نهادند وموج های شادی وصال،که از اعماق جان سرچشمه می گرفت وتا کناره های ساحل مژگان رخ می نمود ،حکایتی داشت زعمق این دریای دلداده گی،که معشوق،آنرا می ستود.

وسرانجام،آن کبوتران عاشق خسته دل، رسیدند به صحنو سرای مولی وآقایشان حسین (ع)،آن سرچشمهء حیات.

آنچشمه سار حیاتی که ،خود از عطش سوخت ولی از جگر سوخته ولبهای عطشانش،( سرچشمه های آب حیاتی) جاری گشت ، تاکامهای عطشان انسانیت خشک نشودوبا اهداء خون خود وعزیزانش، ریشه های نفاق و کفر را برای همیشه رسوا نمود وباگذشت وایثاروآزادگی(معیار سنجشی) به بشریت اعطاء نمود، تا ،سره از ناسره، تشخیص ومردم با تکیه برآن،(حق را از با طل شناخته) وبه تکلیف خود عمل کنند.

آری حسین(ع) شد،

(شاهین ترازوی، عدالت وآزادگی)وکشتی نجات برای تمامی بشر،در تمامی اعصار .

آنگاه که زوار با اذن دخول، وارد بر آن روضهء رضوان الهی شدندوخواستند از دست هرمله های زمان، بر مولایشان شکایتی برند وقت، چون ماهی لیز،زدستشان پریده بود.بچه ها ازدست، سر بازان فرار می کردند تا شاید، لختی دیگر ، درآن سرای عشق بمانند، ولی افسوس که از دست کسی کاری ساخته نبود وبلاخره با دستان آن پلیدان، به بیرون پرت می شدن وآن زائران دل سوخته با زبان حالی خاص ، می گفتند مولی جان، این نوع زیارت ، آرزوی دل ما نبود.

دوست داشتیم درحالی که غباروتربت جهاد بر سرو رویمان نشسته، وپرچم فتح کربلا  بدست، به زیارتت آمده وآنقدر، سر بر آستانت  ساییده تا روحما ن، ازاین بدنها بیرون شود. ولی حال،چه چاره کنیم، بااین دلهای شکسته وبالهای خسته و بسته، جز آنکه باتاسی برشما، باسوز دل بگوییم ،( الهی رضا براضائک وتسلیما لامرک وقضائک ).

اما وقتی وارد بر حرم آقا ابوالفضل(ع) شدیم، همهء ترسها به یکباره ریخت، بلند، بلند نام امام را آورده وبرای سلامتیش،صلوات می فرستادند وبا گریه و زاری  از نامردیهای آن نامردمان شکایتها می کردند ، که آن فرصت هم ، در ( شقشقیه ای)، گذشت و مارا ازآن  کنگرهء امن الهی، بیرون  نمودند،آن اشقیا .

برای صرف ناهار ما را به مهمانسرای مولی ابوالفضل (ع) بردند وبعد از پنج سال، یک طعام لذیزی، به لطف وعنایت، آقا نوش جان کردیم، که هنوز لذت آن طعام ازذائقه ام گم نگردیده.

وبعد از ناهار مارا از کربلا، بسوی خرابه های بغداد (اردوگاه) برگرداندند.

چهرها، دیگر چهره های بشاش صبح نبود و آن رویا، همچون خواب غیلوله ای، لحظه ای چشمانمان را نوازش داده بود ومثل آب نیمه خنکی که در،رمضان های بسیارگرم اسارت به وقت افطار، نرسیده به گلو، گرم شده وآه از نهاد میگرفت و ازآن اثر نبود.

خورشید درحالی که با چهره بر افروخته در غروبی غمبار، خیلی سنگین و بی رمق، در آخرین لحظه هااز پشت، گنبد وگلدسته های آقا موسی ابن جعفر(ع) وآقا امام جواد(ع) سبد  سبد، انوار زیبایش که متبرک به آن بارگاهای ملکوتی شده بود برسرورویمان پاشید ورفت.

2* وزواران اسیروغریب ودل شکسته از راه دور وبا حسرتی بسیار، با آن دو امام عزیز ،عرض ادب ودرد دل کردندوباقطره های اشک یاریشان را ،در تحمل سختیهای ، زندان شاهک وبند اسارت وهم، عاقبت بخیری وتعجیل در فرج را از محضرشان طلب نموده وباداغ فراق، باآن دو امام همام وداع نمودند.

با دور شدن ازآن مکان مقدس ،دیو  تاریکی، پنجه در پنجه های سیمهای خار دار، با سایش دندانهای چون گرازشان برهم ، مارا بخود می خواندند.

ولی غافل ازاینکه اینها اسرایی نبودند که در سپیده دم ،ازدست او بدامن امن الهی گریخته بودند ،

بلکه اینها زواران مولی علی (ع)وآقااباعبدالله(ع) ودر پناه مولای وفا ،آقا اابوالفضل العباس (ع) بودند که با بنیه ای قوی، باسلحشوری وقلوبی محکم واستوار،آماده پنجه انداختن، در کارزاری بزرگ بودند واین تازه اول کار بود. واین زیارتها، مزدی کوچک بود، از آن مزد بزرگ آخرتومژده ایاز مژدگانی رسته خیز، که انشا الله از دستان مبارک دردانه ی هستی  حضرت زهرا(س) دریافت خواهند نمود.

3*واین زیارتها ،باعث شد، که دوسال باقی ماندهء اسارت را با انرژی بیشتری سپری کرده وباسرافرازی، بامدال (آزادگی ) بحمدالله ،به میهن عزیزواسلامی برای خدمت بیشتر بر گردیم.والسلام.

 

1*نمی سلید= پاره نمی کرد

 

2*(وهنوزهم ،هرگاه غروب وجاده را می بینم  آن لحظهء وداع، درخاطرم تجدید مشود.)

 

3** وآن زیارتها چه باحلاوت بود ،که هنوز پس از بیست و دوسال لذت وحظ معنوی ان از ذائقهء روح وقلبمان، محو نگردیده.

 

جهت دانلود کتاب شاه کليدهای بهشت گمشده اسارت اينجا کليک کنيد

دفعات بازدید: 32275
نظرات
علی
2 فروردین 1393 09:55:43
نوروز یادگار زرتشت،بزرگترین جشن ایرانیان مبارک باد.سال خوب و خوشی برای همه ایثار گران از درگاه خدای سبحان مسئلت دارم. مامنتظر ادامه شاه کلید اسارت هستیم. موفق باشید. با تشکر.
زهرا موسوی
1 فروردین 1393 16:52:55
ضمن تبریک سال نو . بیزحمت قسمت بعدی را ارائه بفرمائید. با تشکر
جواد
1 فروردین 1393 00:04:22
لطفا قسمتهای بعدی راهم بگذارید.
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر