فراق یار نبود؛ فراق مادر بود
نویسنده: مدیر
تاریخ: 22 آبان 1395 - 00:00:02

فراق یار نبود؛ فراق مادر بود

شوش - ایران اُنا: از پشت میز کار کنار می‌رود. سلانه سلانه راه می‌رود. جلوتر می‌آید. نگاهش از میان پنجره‌ها گره خورده. گویی در افق به دنبال چیزی است. اینها عکس‌العمل او در مقابل سوالی بود که از او پرسیدم. فراق مادر چطور بود؟

این بار ماجرای فراق یار نیست. عذاب دوری و دلبستگی به مادر برای هیچکس بی‌معنا نیست. این بار سخن از فراق مادر بود. مادری که نامش هم «فراق» بود که به لهجه محلی به او «فراگ» می‌گفتند. 

عبدالحسین چعب متولد 1341 رزمنده‌ای از دوران دفاع مقدس که هشت سال از عمرش را در اسارت و سخت‌ترین شرایط سپری کرد. او از چگونگی حضور خود در عرصه دفاع می‌گوید. از تمام سختی‌ها و مشکلاتش. دوم دبیرستان بود که تصمیم گفت در جنگ شرکت کند. اما خانواده‌اش مخالفت کردند.

چطور خانواده را راضی کردی؟

چعب: بیشترین کسی که مخالفت می‌کرد مادرم بود که اصلا راضی نبود. خیلی سعی می‌کردم رضایتش را جلب کنم. هر بار با دلیل و بهانه‌ای سراغش می‌رفتم اما روی حرفش مانده بود و می‌گفت: نه، راضی نیستم. در نهایت یک روز در مدرسه اعلامیه آمد که در آن فتوای امام خمینی (ره) نوشته شده بود. ایشان فرموده بودند که در این شرایط نیاز به اجازه‌نامه از خانواده نیست. این موضوع را به خانواده‌ام گفتم و بالاخره گفتند ما حرفی نداریم اما ته دل مادرم نارضایتیش مشخص بود.

پس اینطور شد که وارد جنگ شدید. از همان اول در تیپ امام حسن بودی؟

چعب: بله من در تیپ امام حسن (ع) و در گردان شهید دانش، گروهان ابوذر، دسته دوم بودم. ابتدا به منطقه زلی‌جان در مرز رفتیم. از زلی جان به سمت جنگل امغر حرکت کردیم. دو شب بر روی رمل‌ها می خزیدیم. شب اول که گذشت، بعد از آن روز را در یک شیار(مکان پایین دست و گود مانند) به سر بردیم. شب که شد مجدد به حرکت خودمان ادامه دادیم. حدود ساعت 12 شب به محل عملیات که در خاک عراق بود رسیدیم. ساعت 12 عملیات شروع شد. مبارزه تا صبح ادامه داشت. هوا که روشن شد نیروهای عراقی سخت با ما درگیر شدند. ساعت 8 صبح بود که ما بر روی سطحی بلندی همچون جاده شوسه قرار داشتیم. یکی از نیروهای دشمن هم با تیرباری از روی یک تپه به سمت همه ما شلیک می‌کرد. عقب نشینی کردیم. در مسیر برگشت بودم که ناگهان به زمین افتادم. همه همرزمان یا شهید شده بودند یا عقب نشینی کردند.

پس تنها ماندید؟

چعب: تا آن لحظه هنوز نمی‌دانستم که تنها هستم. فکر می‌کردم به نیروهای خودی نزدیک شدم. اما چند لحظه بعد هر چه تقلا کردم که تکان بخورم اصلا نمی‌تواستم. بر روی صورت افتاده بودم و صورتم از خون قرمز شده بود. به سختی سرم را از خاک بلند کردم و سعی می‌کردم که دنبال کمک رسانی بگردم. در بیایانی برهوت و خالی از حتی یک جهنده مانده بودم. چشمانم دودو کنان اطراف را چک می‌کرد. همه شهید شده بودند. تا چشم کار می‌کرد، بیابان خشک بود و لا غیر.

به خود که آمدم تقریبا ساعت 11 بود. متوجه شدم که یک تیر از بالای سرم رد شده بود و زخم تقریبا خطرناکی بر روی سرم ایجاد کرده بود به طوری که سمت راست بدنم کاملا بی حس و فلج شده بود. همان موقع دو سرباز سودانی پیاده به سمتم می‌آمدند. آنقدر اذیت بودم که دست چپم را گره کرده بلند کردم تا زودتر مرا با تیر بزنند.

در آن لحظه به چی فکر می‌کردی؟ چه فکری به سراغت آمد؟

چعب: هیچ فکری نمی‌کردم. تنها به این نتیجه رسیده بودم که لحظه مرگ است و از هیچ چیز نمی‌ترسیدم. یکی از سربازها به سمتم تیراندازی کرد اما تیر به من نخورد. سرباز دیگری که همراهش بود گفت: عوفا، عوفا یعنی ولش کن. فاصله زنده ماندن و مرگ من تنها همین یک کلمه بود؛ «عوفا». تنهایم گذاشتند و رفتند. مدتی بعد یک جیپ ارتشی آمد و دو نفر در آن بودند. یکی از آنها گفت: گوم؛ گوم یعنی بلند شو. به آنها گفتم قسمت راست بدنم مرده. من را به همراه همرزم دیگری به نام حسین کرمی در جیپ گذاشتند و به محل تخلیه اسرا در جبهه بردند؛ تا ظهر آنجا بودیم و بعد از آن ما را به العماره بردند. در بیمارستان آنجا یک روز ماندیم و بعد به سمت بیمارستان بغداد راهیمان کردند. در بغداد هم یک شب در بیمارستان بودیم، سپس ما را به سمت اردوگاه عنبر یا الانبار بردند. اردوگاهی که هشت سال ما را از آن خارج نکردند.

در اردوگاه هم علی نیاکان و اسد الله حسینی خیلی من را کمک کردند. شش ماه نمی‌توانستم راه بروم و حرکتی کنم. این دو دوست همواره همراهم بودند. علی نیاکان هم دو سال زودتر از من آزاد شد.

 خانواده چطور از حال شما با خبر شدند؟

چعب: در روزهای اول اسارت برادرم در بیمارستان‌ها و جبهه به دنبالم می‌گشت. گویا شخصی به اشتباه به برادرم گفت که من برادرت را در جبهه دیدم که یک تانک بر روی او رفت و برادرتان را شهید کرد. خانواده‌ام دیگر ناامید شده بودند. اما دو ماه بعد یکی دیگر از کسانی که دنبال برادرش می‌گشت برادرم را دید و اسم مرا که در لیست حلال احمر دیده بود به برادرم گفت که نام عبدالحسین را در لیست هلال احمر دیدم. برادرم تا اسمم را ندید باورش نمی‌شد. همانجا گوسفندی خرید و گوشت آن را بین همسایه‌ها تقسیم کرده بود.

 

حال مادر در این مدت چطور بود؟

چعب: دو سال بعد از اسارت، مادرم فوت کرد. من 18 بهمن 61 در 19 سالگی اسیر شدم. شماره صلیب سرخم  5852 بود. در این هشت سال همواره با مادرم مکاتبه داشتم. البته نامه اولی که برای آنها فرستادم چون دست راستم بی‌احساس بود مجبور بودم با دست چپ بنویسم و برادرم نامه را که خوانده بود در جواب گفت تو عبدالحسین نیستی، این دست خط برادرم نیست. جواب نامه برادرم بعد از شش ماه آمده بود و در این شش ماه دستم خوب شده بود و با دست راست نامه‌ای جدید با توضیحات نوشتم. در این هشت سال همه مکاتباتم با مادرم و روی سخنم با او بود. همه نامه‌های دریافتی من هم از طرف مادرم بودند.

هر نامه را چند مرتبه می‌خواندی؟

چعب: بارها یک نامه را در خلوتم می‌خواندم. نامه‌ها با تاخیر زیادی به من می رسیدند.

پس از بابت مادر خیالت راحت بود.

چعب: بله در مدتی که اسیر بودم نامه‌های مادر مرا آرام می‌کرد.

از لحظه آزادی بگویید.

چعب: وقتی آزاد شدم ابتدا به تهران رفتیم. در آنجا برادرانم و یکی از پسرهای کوچک شان به همراه هم برای بدرقه آمده بودن. سوار بر مینی بوس شدیم. پسر برادر 9 ساله‌ام را صدا زدم. او را بر روی پایم نشاندم و پرسیدم چه خبر؟ مامانت کجاست؟ عمه‌ها خوبن؟ خاله‌ها چطور؟ در جواب می‌گفت همه منتظر شما هستند. بعد پرسیدم بابا بزرگ چطوره؟ گفت: اونم خوبه و منتظر. باز پرسیدم مادر بزرگ چطوره؟ در اینجا پسر برادر کوچکم زد زیر گریه. متوجه شدم که دیگر مادر نیست.

اما او با شما مکاتبه می‌کرد.

چعب: من یک شهریور 69 آزاد شدم و بعد از آزادی متوجه شدم که مادر دو سال بعد از اسارتم فوت می‌کند. همسایه‌ها به من گفتند مادرت از روزی که اسیر شدی تنها کارش گریه و ناله بود تا اینکه مریض شد و فوت کرد.

پس نامه‌ها از طرف کی می‌آمدند؟

چعب: همه نامه‌ها از طرف برادرهایم بود. در این سال‌ها در خیالم با مادر صحبت می‌کردم. نامه‌هایش را بر روی سینه می‌گذاشتم و آغوشش را احساس می‌کردم. همچون کودکی که خود را در بقل مادرش قایم می‌کند احساس کودکی می‌کردم. اما همه آن نامه‌ها بعد از فوت مادر بود. مادری که تنها به امید او و به امید نامه‌هایش سختی‌ها را تحمل می‌کردم.

وقتی از تهران به خانه رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی با اقوام دور و نزدیک لحظه‌ای سکوت همه جا را فرا گرفت و زمزمه‌ای طولانی بین همه رد و بدل می‌شد. متوجه شده بودم که دیگر مادر نیست. در همین حین به همه گفتم نمی‌خواهد چیزی بگویید خودم متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده.

اما یک خاطره.

چعب: نگهبانان عراقی روزانه حداقل 4 مرتبه از آسایشگاه‌ها آمار می‌گرفتند. معمولاً هر بار که ایران حمله می‌کرد و عراقی‌ها شکست می‌‌خوردند داغ حمله را روی سر ما پیاده می‌کردند. نگهبانان عراقی هنگام آخرین آمار روز یعنی ساعت 5 بعدازظهر فرمانده عراقی لیستی از جیبش بیرون می‌آورد و طبق لیست از هر آسایشگاه یک نفر را بیرون می‌کشید.

بعد از تکمیل آمار تعداد 10 نفر را به پشت دیوار سیم خاردار (دیوار سیم خاردار دارای 80 متر عرض  و به بلندای 6 متر و جلو سیم خاردار دارای فنس بود یعنی جنگلی از سیم خاردار) می‌بردند و حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بعد از شکنجه‌های فراوان آنها را به آسایشگاه برمی‌گرداندند. همه 10 نفر را فلک می‌کردند. دو نفر از سربازان عراقی با کابل به کف پا می‌زدند، نفر دیگر با مشت روی پا یعنی از باسن به پایین می‌کوبید و یک نفر به شکم می‌کوبید، یک نفر هم به سر و صورت تمام این شکنجه‌ها همزمان روی یک نفر انجام می‌شد و هر کس بیهوش می‌شد روی او آب می‌ریختند و همینکه به هوش می‌آمد شکنجه دوباره ادامه پیدا می‌کرد.

بعد پاها را از فلک باز می‌کردند. یک سرباز پاهایش را می‌گرفت و سرباز دیگری دستهایش را. او را 3 متر آن طرف پرت می‌کردند در بین حدود 10 نفر سرباز کابل به‌دست که این سرباز بدون ملاحظه هر جا می‌رسید آن نفر را می‌زدند بعد از این مرحله نوبت به اسیر بعدی می‌رسید، او را نیز به همان صورت مورد شکنجه قرار می‌دادند تا اینکه هر 10 نفر شکنجه شوند. این شکنجه حدود 8  ساعت طول می‌کشید و حدود ساعت یک بعد از نیمه شب این 10 نفر را به این طرف سیم خاردار و در یک اتاقک 8 متری که آن را زندان می‌گفتند جا می‌دادند. این زندان هیچگونه محل تنفسی نداشت مگر یک سوراخ به قطر 10 سانتی متر که اسیران نوبت به نوبت از این سوراخ نفس می‌کشیدند.

اتاقک در تابستان بدون هیچگونه وسیله سردکننده بحدی گرم بود که کف آن از عرق اسیران خیس می‌شد و این اسیران را بدون غذا و آب  تا ساعت 5 بعداز ظهر روز بعد نگه می‌داشتند و بعد از آمارگیری ساعت پنج، 10 نفر بعدی را آماده می‌کردند و 10 نفر قبلی را به آنها نشان می‌دادند و به آنها می‌گفتند می‌خواهیم این بلا را بر سر شما بیاوریم.

قبل از شکنجه جسمی، شکنجه روحی می‌دادند و این روش حدود 6 ماه طول کشید. تمام لیست‌هایی که داشتند تمام شد و بعد از آن به صورت اسیران نگاه می‌کردند و هر که را می‌خواستند شکنجه می‌دادند. با خود فکر می‌کنم که آیا فیلم، داستان و یا نمایشی می‌تواند این همه رنج را به تصویر و به قلم بیاورد. بی شک حتی لحظه‌ای از آن رنج‌ها را کسی نمی‌تواند به تصویر بکشد.

این‌ها تنها خاطرات لحظاتی کوتاه از یک اسیر بود... تنها لحظاتی از هشت سال اسارتی که به قول این اسیر حتی مرز میان رنگ‌ها و احساس‌ها را فراموش کرده و همه چیز برایش بی معنی شده بود...

.......................................

گفت‌وگو: قاسم منصور آل کثیر

......................................

 

دفعات بازدید: 4342
نظرات
اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر