متن مصاحبه کوثر با روحانی آزاده سید حسن میرسید
نویسنده: مدیر
تاریخ: 30 اردیبهشت 1391 - 22:06:37

متن مصاحبه کوثر با روحانی آزاده سید حسن میرسید

نام: سیدحسن میرسید

اعزام: حوزه علمیه قم، مدرسه فیضیه

تاریخ اسارت:61/2/17

نام عملیات: مرحله دوم بیت المقدس

اردوگاه عراق: الانبار - تکریت

شماره اسارت:3737

مدت اسارت: 100 ماه (8 سال)

اسارتگاه: لطفا از تاریخ و چگونگی اسارت خود بفرمایید.

ندای امام امت، حسین زمان در سراسر بلاد اسلامی طنین انداز شد و من که هر روز ساعت 4 بعدازظهر برای درس از مدرسه فیضیه خارج می شدم شاهد تشییع از سفر برگشتگانی بودم که به روی دستان دوستان خود «فرحین بما آتهم الله من فضله ...» بودند.

روزها و ساعتها همچنان می گذشت و من پیوسته در این تنازع درونی بسر می بردم و با خود حدیث نفس داشتم که فردای پس از جنگ دلی پراز حسرت خواهی داشت صرف نظر از آنکه در قیامت در پیشگاه شهیدان خجل خواهی بود. به خود نهیب می زدم تو را چه شده است. بهشتی را که خداوند در زیر برق شمشیرها قرار داده «الجنة تحت ظلال السیوف» در جلسه درس و منبر و محراب در پی آنی. تا اینکه کاروانی به سرپرستی حضرت آیت الله حسین نوری به سوی جبهه حرکت کرد و من چون قبلا دوره آموزش اولیه نظامی را گذرانده بودم بلافاصله برای پیوستن به خیل جنگ آوران اسلام اعلام آمادگی نمودم.

چند روزی از عملیات (فتح المبین) نگذشته بود. آن روزها به خاطر پیروزیهای چشمگیر رزمندگان اسلام که بخش وسیعی از خاک پاک میهن اسلامی مان را آزاد کرده بودند شور و حال وصف ناپذیری در سطح کشور حاکم بود. همه جا شادی بود و نیایش و شکرگزاری به درگاه ذات اقدس الهی. صفوف بهم فشرده جوانان و نوجوانان و کهنسالان برای ثبت نام که آن روزها به کیلومتر می رسید قرار و آرام را از هر کس که غیرت دینی و میهنی داشت می گرفت و بی اختیار او را بدان سو می کشاند و من نیز از آن جمله جوانان بودم.

با اعزام به منطقه دارخوئین که تازه از دست صدامیان پلید آزاد گردیده بود در میان رزمندگان اسلام رفته تا به رسالت تبلیغ و انجام وظیفه مشغول گردم. به دستور فرماندهان لباس روحانی از تن بدر کرده و لباس مقدس بسیج پوشیده و فقط عمامه را بر سر نهادم و با شرکت در عملیات مرحله اول بیت المقدس در پشت جاده اهواز - خونین شهر مستقر شدیم و در مرحله دوم عملیات شب 13 رجب سال 61 همراه با نم نم باران و زمزمه دعا و مناجات یاران با آنان وداع کرده و به سوی هدف تا صبح پیش رفتیم. از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر با دشمن درگیر بوده و تعداد زیادی از دوستان شهید و مجروح گردیدند و من نیز مجروح در آن دشت سوزان به انتظار فرج به گوشه ای افتادم. ساعت حدود3 بعدازظهر بود که ناگهان صدای الله اکبر توجهم را جلب کرد. با شنیدن صدای الله اکبر جان تازه ای به خود گرفته به صورت نیم خیر از جای برخاستم و بی اختیار فریاد زدم نیروی کمکی آمده. با کمال ناباوری و تعجب متوجه شدم که گویندگان تکبیر عراقی هایند که بدین حیله منطقه را پاک سازی می نمایند. آنان اسرای مجروح افتاده در میدان را به قسمتی و شهیدان این گلهای پرپر بوستان خمینی را در گودالی روی هم می ریزند. من که برگه ماموریت از حوزه علمیه را همراه داشتم بلافاصله روی زمین غلطیده تا آن را از بین ببرم. طولی نکشید که عراقی ها بالای سرم آمده و گفتند: قم (بلند شو) گفتم مجروحم آنان ابتدا مرا سوار کرده و به سوی خاک عراق حرکت کردند. به تپه ای رسیدیم مقداری ایستادند. در آن لحظه نگاهم بهت زده به شهیدانی که در خطه شلمچه آرام خفته بودند افتاد که گویا از آنچه که بر سر ما خواهد آمد خبر می دادند و اینکه «و ان الله لا یضیع اجر المؤمنین » و من با دلی پر از حسرت و اندوه و نگاهی عمیق در عین حال مایوسانه به خاک میهن با آنان خداحافظی کرده و برای 8 سال اسارت خود را آماده نمودم.

س: تلخ ترین خاطره خود را بیان کنید؟

ج: می توان به جد ادعا کرد که حادثه ای تلخ در اسارت وجود نداشته و با الهام از کلام قافله سالار اسرای کربلا زینب کبری(س) که این قافله نیز در امتداد همان برزیگران دشت خونند که فرمود: «ما رایت الا جمیلا» آنچه که پیش آمده همه اش زیبا و دلپذیر و در نهایت خیر بوده است.

از آنجا که حوادث به ظاهر تلخ در جهت نزدیک تر کردن دلهای اسرا به یکدیگر و ایجاد فضای معنوی و ملکوتی بر اثر توسل به ائمه اطهار و نیایش به درگاه ایزد منان سهم بسزایی داشت که سبب می شد انسان به طور کامل از همه جا و همه کس مایوس گشته و تنها و تنها چنگ به عروة الوثقای حق زند لذا بسیار زیبا و شیرین بود. و به قول مولوی:

در حقیقت هر عدو داروی توست کیمیای نافع و دلجوی توست در حقیقت دوستانت دشمنند کز حضورت دور و مشغولت کنند هست حیوانی که نامش اصغر است کو بضرب چوب زفت لمتر است نفس مؤمن اصغری آمد یقین کو بضرب چوب زفت است و کمین

حال برای آنکه چهره آن طرف قصه شناسانده شود و از پستی های دیوصفتان گفته باشیم تا ملت بدانند با چه از خدا بی خبرانی جنگیده اند و در صفحات تاریخ ضبط گردد. به واقعه ای از آنچه که بر ما رفته است اشاره ای گذرا داریم.

مدتی بود که جو رعب و وحشت ناشی از فشار روحی و روانی دشمن بر سراسر اردوگاه  سایه افکنده و جو آرام را از کبوتران شکسته بال گرفته بود به طوری که حتی دو نفر اگر با هم صحبت می کردند مورد بازجویی قرار می گرفتند. اضطراب و دلهره ناشی از ضرب و شتمهای نابهنگام و بی مورد همه را سخت آزار می داد و کلافه کرده بود به حدی که دشمن تصور می کرد در این شرایط اسرا حاضرند تن به هر نوع خواسته ای برای رهایی از این وضعیت بدهند و آنها را همانند مهره ای بی اراده به هر سمت و سویی که می خواهند بچرخانند لذا روی خیال خام خویش در صدد اجرای نقشه از پیش طراحی شده برآمدند.

ساعت 5/10 صبح بود. اسرا هر کدام سر در گریبان کار انفرادی خویش بودند ناگهان سوت گوش خراش به صدا درآمد و همه را به وسط اردوگاه  فرا خواندند. همه می دانستند که اینگونه سوتها خبر از حادثه ای تازه دارد. همزمان سروان هادی رئیس سیاسی - عقیدتی اردوگاه  الانبار با تعدادی چماقدار وارد شد. هر کس که در هر کجا قرار دارد باید سرپا بایستد به صورت خبردار تا او اجازه استراحت دهد. به هر حال میز و صندلی را حاضر و سروان هادی با یک بغل پرونده پشت میز سخنرانی قرار گرفت. و او کلام خود را با گفتاری از امام علی(ع) بدین سان شروع کرد. قال علی کرم الله وجهه: «خیر الکلام ما قل و دل » و بدین مضمون ادامه داد: من دلم به حال شما می سوزد، شما باید الان پشت میزهای مدرسه باشید، تشکیل خانواده داده در کنار زن و فرزندان خویش زندگی کنید. شما الآن مهمان ما هستید و رئیس جمهور ما دستور داده که ما از شما پذیرایی کنیم و ... در نهایت سخن را بدین جا کشاند و گفت: همه بدبختی های شما زیر سر خمینی است که شما را به کوره های جنگ فرستاده و به این روز سیاه نشانده. با ذکر نام مبارک حضرت امام(قدس سره) یکباره فریاد صلوات فضای پراختناق اردوگاه  را درنوردید و محیطهای اطراف را عطرآگین ساخت و جان تازه ای به عاشقان روح الله بخشید و صدامیان را دچار سراسیمگی و آشفتگی ساخت.

سروان تجاهل کرده و گفت من که نام پیامبر را نبردم چرا صلوات فرستادید. مترجم گفت شما نام رهبرشان را به زبان آوردید. با شنیدن این سخن دود از کله پوکش برخاست چهره به ظاهر مهربانانه اش را درهم کشید و با سخنان تند و توهین آمیز آنچه که خود و اربابانش بدان سزاوار بود نثار بچه ها کرد و گفت: «من آمده بودم که شما را از این فشارها و سختگیریها نجات بدهم و فضای آرام به وجود آورم تا شما راحت باشید اما معلوم می شود که شما لیاقت ندارید. پرونده اش را جمع کرد و برای همیشه از اردوگاه  خارج شد

اما بعد طولی نکشید که دوباره صدای وحشتناک سوت به گوشمان خورد و همگی به داخل اتاقها فراخوانده شدند نگهبانان با عجله دربها را بسته و با خشم و غضب فوق العاده منتظر فرمان بودند. هنوز ظهر نشده بود که درب اتاق 14 باز شد 5 نفر از 50 نفر داخل اتاق به بیرون فراخوانده شدند از جمله کسانی که نامشان برده شد من بودم که به عنوان سردمداران حرکت شورشی و رهبران مؤثر در افکار عمومی اسرا می شناختند. نخست ما را داخل زباله دان بزرگی که کنار ارودگاه بود و پر از انواع نجاسات و کثافت قرار داده و درب آن را بستند. انبوهی از پشه ها و مگسها به جانمان افتادند که لحظات سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذراندیم. بعد از این پذیرایی مقدماتی که ساعت حدودا نیم بعد از ظهر را نشان می داد ما را به قسمت محل شکنجه هدایت کردند شکنجه گاه داخل حمام و توالتهای مخصوص افسران اسیر ایرانی بود. به ما دستور نظافت و شستشوی آن قسمت را دادند و ما خوشحال از اینکه اینها به همین مقدار جریمه اکتفا کرده و پس از این دست از سرمان برخواهند داشت غافل از اینکه این هنوز ابتدای قصه است.

ما را داخل حمام زندانی کردند. هوا بسیار گرم بود، عقربه های ساعت به کندی پیش می رفت، نگرانی و اضطراب از سرنوشت نامعلوم فضای تنگ را تنگ تر ساخته بود، فشار گرسنگی و تشنگی نیز شرایط را هر لحظه سخت تر می کرد که ناگهان متوجه شدیم که عده ای تازه نفس از سربازان عراقی را بدانجا آورده اند. گروه ویژه پذیرایی که برای آنان نیز نوعی تشویقی و تفریح بود به جان بی رمق اسرا ی کت بسته افتادند، با هر سیلی که بر رخ گرد و غبار گرفته آنان می نواختند قهقهه های مستانه سرداده و جنگ روانی خویش را تشدید می نمودند و با آوردن تعدادی دیگر از سایر اتاقها 18 نفر شدیم که فضای تنگ را تنگ تر کرده و گرمای هوا را شدیدتر. با پاهای برهنه و بدنهای کتک خورده منتظر حادثه ای جدید بودیم که ناگهان یسین (یاسین) که به عمروعاص اردوگاه  معروف بود با دو شیشه مهتابی وارد حمام شد و آنها را پرتاب کرد به سقف حمام، در نتیجه شیشه ها خرد گشته و زیر دست و پای برهنه بچه ها قرار گرفت و از آن طرف نیز سربازانی که از بیرون آورده بودند در ضرب و شتم مسابقه گذاشته و هر کس اسیری را زیر ضربات مشت و لگد خویش گرفت با این وجود هنوز عطش آنان فروکش نکرده بعد از طی این مراحل چوب و فلک رسید، تا عقده های بجا مانده از صحنه عملیات و پیروزی رزمندگان در جبهه ها را خالی نمایند. لذا بچه ها می بایست از روی شیشه های خرد شده می گذشتند و به دار فلک بسته می شدند.

حال تصور فرمایید در چنین شرایطی چه چیزی می تواند به انسان آرامش بخشد و قلب مضطرب را مطمئن سازد تا بجایی رسد که نه تنها از این همه وحشیگری و نامردی ترسی به خود راه ندهد بلکه صبورانه تر از گذشته خود را سپر دیگر دوستان قرار داده و صحنه های به یادماندنی و جاوید بیافریند. به جرات می توان گفت که تنها داروی آرام بخش ما همان ذکر، دعا و توسل به ائمه معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) بود و این را به عینه دیدیم و عملا تجربه کردیم و یا به تعبیر دیگر لذت آن را چشیدیم هر چند که قلم و کاغذ نمی تواند بیانگر چنین صحنه های شیرین و ماندنی باشد. از این رو با همه وجود بچه ها عزم خود را جزم کرده تا این گوهر گرانبها را با هیچ چیز دیگر عوض ننمایند ولو اینکه بیگانگان از این فرهنگ را خوش نیاید که «اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا» به هر حال با بسته شدن به چوب و فلک پاهای غرقه به خون اسیران در بند و فرود آمدن ضربات سنگین کابل از بالا و سوزانیدن کمر و اطراف آن از پایین صدای استغاثه مظلومان بی پناه و خنده های مستانه بی خبران از خدا با داد و فریاد رعب برانگیز نامردمان مست لایعقل درهم پیچید و آسمان را در مقابل چشمان کم فروغ اسرا ی بی جان تیره و تار نمود و آنان برای اینکه فریاد و ناله های اسرا  فراتر نرود حوله ای را در دهان آنان گذاشته و بدین طریق صداها را خفه می کردند. و در پایان همه 18 نفر را روی هم گذاشته و لاشه های غرقه به خون آنان را بی رحمانه، با سطل آب روی آن ریختند سپس به زندان انتقال دادند.

س: خاطره ای شیرین بیان بفرمایید.

ج: از جمله خاطرات شیرین دوران پرمرارت اسارت سفر زیارتی به حرم باصفای سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(ع) و نجف اشرف بود که این خاطره نه از آن جهت شیرین است که بعد از6 سال چشمان ما به دنیای خارج از چهار دیواری قفس افتاد، بلکه از آن جهت حائز اهمیت بود که احساس می کردیم آقا اباعبدالله الحسین(ع) اسارتمان را امضاء کرده و ما را به سوی خویش فرا خوانده است. احساس قبولی امتحانات اسارت با مهر تایید امام حسین(ع) نقطه عطفی در تاریخ اسارتمان بود. روی این جهت دوست داشتیم شش سال دیگر به همان منوال در کنج قفس باشیم تا شش دقیقه پروانه حرمش و کبوتر بامش باشیم. با توجه به اینکه این اسرا دومین گروه از اسرا ی اسلام و محبین اهل بیت(ع) بعد از زینب کبری و بچه های ابی عبدالله الحسین(ع) بودند که در حال اسیری به زیارت آن امام شهید می رفتند که لحظه به لحظه آن یادآور خاطره ورود اسرا ی کربلا به آن دیار پربلا بود. خصوصا به گونه ای که ما را وارد حرم مطهر نمودند، اولا حرم را خالی کردند تا ما با مردم تماس نداشته باشیم و ثانیا همراه هر اسیر دو سرباز عراقی یکی جانب راست و دیگری جانب چپ و یک ساواکی از اطراف وجود داشت که تمام حرکات را زیر نظر داشتند. بنابراین مظلومانه ترین زیارت از سید مظلومان همراه با اشک و آه در فضایی آکنده از معنویات انجام گرفت. گویی همه انبیاء به استقبال آمده بودند و احساس می کردیم که زینب کبری با ما حرف می زند و می فرماید: فرزندانم نگران نباشید. اگر هیچ کس نتواند آنچه بر شما می گذرد بفهمد و درک کند من به خوبی می دانم و شما زیر نظر عنایت ما هستید.

این سفر نیز از این منظر حائز اهمیت بود که صدامیان می خواستند از آن بهره تبلیغاتی بگیرند که با مقاومت بچه ها حتی از چسباندن عکس صدام جلوی ماشینهای حامل اسرا موفق نشدند چه رسد به فیلم برداری و مصاحبه علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی. و این نکته نیز جالب و شنیدنی است که وقتی سرگرد رحیم فرمانده اردوگاه  تکریت اعلان کرد ساعت 3 بامداد به سوی کربلا حرکت می کنیم شور و حال وصف ناپذیری در بچه ها به وجود آمد و لبخند رضایت بر لبان آنها نقش بست. در همان حال یکی از بچه ها به نام حسین گفت: در این صورت نماز صبح را کجا می خوانیم و چگونه؟ این سؤال که گویا پتکی بر سر رحیم فرود آمده بود و چنین سؤالی را انتظار نداشت سخت آشفته شد و با عصبانیت تمام فریاد زد که شما لیاقت ندارید و شما انسان نیستید، ما به شما خدمت می کنیم ولی شما قدر ما را نمی دانید. با مقداری ناسزاگویی کمی راحت شد و دوباره عذرخواهی کرد و گفت در بین راه ماشینها را نگه خواهیم داشت تا شما نماز بخوانید. با این بیان می خواهم بگویم اسرا در هیچ شرایطی حاضر نبودند از دین و ایمان و نمازشان کوتاه بیایند ولو به قیمت از دست دادن کربلا باشد.

دفعات بازدید: 26523
نظرات
شاهین حبیبی دهکردی(حسین حبیبی)
19 آذر 1392 17:53:56
سلام دوستان عزیز سالهای جنگ واسارت.چرا نامی ازسلیمان چهرازی دربین شهدای عنبر نیست؟!بعدازاسارت روزی دردرمانگاه شیفت عصرOPDبیمارستان نفت اهوازدرحال ویزیت بیماران بودم.معمولا نام بیماری راکه ویزیت میکنم ازروی سرنسخه میخوانم تابه خاطرازدحام داروی یک فرد رادرنسخه فرددیگری ننویسم.فامیل بیمارچهرازی بود.تانام چهرازی رادیدم ناخودآگاه آهی کشیدم. سرم خیلی شلوغ بودوبیماران زیادی پشت دراطاق منتظرویزیت بودند.مردمسنی که اوراویزیت میکردم وفامیلش چهرازی بودسردرد شدیدی داشت وبعدکه فشارخونش را گرفتم ٬فشاربالایی داشت طوری که منجر به بستری شدنش شد.ولی ایشان بدون توجه به سردردشدیدش تادید من بعدازخواندن نام چهرازی آه کشیدم به من گفت چی شده دکتر؟گفتم هیچی دوستی داشتم که مظلومانه شهیدشد .اسمش راپرسید.به خودگفتم شایداین آقاپدریاازبستگان سلیمان باشند.ازاوپرسیدم شماپسری داشتیدکه اسیربوده ؟بابغض به من گفت بله.اسمش راپرسیدم گفت:سلیمان.باورکنید نمیدانم خودم راچطورجمع وجور کردم.غم سنگینی به دلم مستولی شد.بیماران منتظرویزیت مرتب درراباز میکردندببینند ویزیت این مریض تمام نشده.خانم مسنی همراه این مردبودازنسبت این خانم با سلیمان پرسیدم متوجه شدم مادر سلیمان است.پیرمرد پرسید:دکترجان شمااسیربودید.درحالیکه سرم زیربود گفتم بله.سلیمان من رو دیده بودی؟ بلافاصله مادر سلیمان پرسیدآقای دکترترابه خدا اگه باسلیمان بودی بگوسلیمانم چطور شهید شد.بغض گلویم رابدجوری فشارمیداد.بهرحال تسلطم رابرخودم ازدست ندادم.بحث راعوض کردم.گفتم پدرجان فرمودی سرت درد میکند.آستینت رابالا بزن تافشارت رابگیرم.درحالی که فشارخون پدرسلیمان رامیگرفتم مادرش پرسید نگفتی پسرم چطورشهیدشد.اشکهای این مادربزرگوارازچشمانش سرازیرشد.باگریه ازمن سؤال میکرد.دردخودشون یادشون رفته بود.دلم میخواست تنها بودم وبلندبلندگریه میکردم.درحالیکه گوشی. پزشکی راازگوشهایم درمیاوردم گفتم :بامظلومیت بامظلومیت.پدربستری شدومادربادارومرخص شد.ولی تاالان هیچوقت مظلومیت سلیمان وگریه پدرومادرش یادم نمیره.راستش روبخواهید همین الان هم باچشمان پراز اشک وبسختی این چند سطررونوشتم.ازهمه اینها بدتروبدتراینکه دیدم اسمی ازسلیمان چهرازی دربین اسرای شهیداردوگاه عنبرنیست.
اکبر شوخ چشم
24 تیر 1392 11:47:12
دورد بر شما راد مردان و ولایتمدار شما همیشه با عزت بودید و تا روز قیامت هم در پیشگاه ذات اقدس حق سربلند هستید دورد خدا بر شما ادامه دهندگان راه امام و شهدا
مرتضی تحسینی
23 تیر 1392 18:17:06
باسلام ودرود بر تمامی زحمت کشان بشریت بخصوص ازادگان بخصوص زحمت کشان عنبر الخصوص مدیران آقایان الحاجون اسماعیل محمدی .علیرضا پور قناد .سید کمال موسوی. امیر حسین تروند . دکتر مجید .دکتر بیگدلی. علی بخشی زاده .ماهور زاده . حمیدقنبری.ولی دری. شهردار و......لطفا خیلی بودند وبعضی را فرا موش کردم دستتان دردنکنه آجرکم لله فی دنیا والاخره.
سیدمحمدحسینی
10 تیر 1392 11:35:23
سلام یاداردوگاه عنبربخیر سید سیرجونی هستم یاد11روز انفرادی باجوکار سیدحسین مرحومابراهیم رضای پرویزی و....بخیر
مجاهد
27 فروردین 1392 09:15:27
سلام علیکم خدا قوت برادر یا علی
ذبیحی
3 فروردین 1392 10:31:12
در تمام امورات زندگی موفق باشی
نبی اله زارعی
12 دی 1391 14:16:34
سلام بر سید عزیز و مقاوم که خداوند سبحان ؛ توفیق اشنایی با ایشان را در زمان اسارت به ما عطا فرمود . سلام بر همه ازادگان سرافراز به ویژه ازادگان گرانقدر اردوگاه عنبر . ارزو دارم تندرستی و شادکامی همراه همیشه زندگی پر خیرشان باشد .
قربانی عنبر گرگان
2 دی 1391 06:48:33
درود بر میر سید، دورد بر پورقناد، درود بر جاسم مقدم، درود بر تمامی بچه های آسایشگاه 20، درود بر تمامی بچه های آسایشگاه 21، 19، 18، و ... قاطع 3، قاطع 2 و همه ی آزادگان سرافراز در تمامی اردوگاه های دشمن. دورد بر همه ی آنانی که در دوران اسارت مظلوم بودند و بی نام ونشان ولی قلب های شان بزرگ بود و نزدیک خداوند شریف، درود بر بر شهدا، جانبازان، رزمندگان و همه ی مومنانی که اگر چه با ما نبودنند، ولی قلب های، افکارشان، زبانشان و اعمالشان با ما بود و هست، و لعنت و نفرین بر همه ی خائیین در هر لباسی که بودند و هستند.
محمد حسین عنبر آسایشگاه 20
1 دی 1391 11:15:23
درود بر میر سید و بر تمامی آزادگان بی نام و نشان و به ویژه بر آزادگانی که در وای نفسای زمانه که گاهی تحمل آن بسیار سخت تر از روزگار اسارت است، نشکستند و از ارزش های والای معنوی کسب شده در دروان اسارت برنگشتند و در منجلاب پر رنگ و لعاب دنیا طلبان بیمار که در لباس های فریبنده ای ظاهر می شوند سقوط نکردند. خدایا به آنان که هنوز سقوط نکردند توان پایداری ده و آنان که لغزیدند یا در شرف لغزید هستند، شجاعت و جسارت باز گشت به ارزش های که در دوران تجلی انسانیت و بشریت در اسارت کسب نمودند، عطا بفرما. آمین
ارسلان ساجدی
9 آبان 1391 10:27:39
با سلام در اردوگاه تکریت یکسالی کنار حاج آقا میرسید بودم او همیشه جمله ای را به یکی از دوستان آزاده می گفت:آقای ولی کارخانه ای نماز کارخانه ی انسان سازی است. التماس دعا...
مرتضی
11 مهر 1391 16:25:13
باسلام و احترام به تمامی آزادگان که تمامی ملت ایران آزاده هستند هر چند از این افراد اسیر شدند و لقب آزاده دریافت نمودند ویکی از اینان سید حسن میر سید بودند نمونه تقوی و اخلاق و صبر استقامت سیاست مدار برجسته سخنران وروحانی برجسته و وارسته وخدا ترس و واقعا الفاظ در زبان نمی گنجد میر سید سید عنبر ما بود انشاء الله حفظ وسلامتی به ایشان عنایت فرماید. سید دوستت داریم بچه های زنجان
مصطفی براتی مبارکه
3 مهر 1391 19:07:05
با سلام : از عزیزمان جناب آقای اصغر امینی خبر دار شدم برادر ارزشمندمان میر سید کسالتی دارند ... لطفا برای سلامتی ایشان دعا بفرمائید ...مصطفی براتی .قم
سلیمان
2 مهر 1391 03:24:31
سید جان دوستت داریم مخصوصا" بعدازکتک خوردنت
آزاده تکریت 11
28 مرداد 1391 23:24:47
سلام بر میر سید : مدافع عالی و خستگی ناپذیر .
غلامرضا مرادی
26 مرداد 1391 05:12:00
درود درود. یاد باد آن روزگاران یاد باد.
احمدعلی طاهری(5501)
17 مرداد 1391 18:13:58
سلام و درود بر شما مرد بزرگ!با آرزویی طاعات و عبادات شما و سربلندی جنابعالی!
علی اکبرمحمدی پویا(خالو))
19 تیر 1391 10:30:17
سلام بر میرسیدکه مردانه زیرشکنجه بعثیها مردانه مقاومت کرد. عراقیها پشتش را با روزنامه سوزاندند و وقتیکه او را به اسایشگاه آوردند بوی گوشت سوخته تو آسایشگاه پیچید
مرتضی تحسینی
8 تیر 1391 16:37:30
باسلام برتمامی ازادگان بخصوص بچه های عنبر وعلی الخصوص تمامی بچه های زحمتکش ال ال الخصوص حاج سید حسن میر سید .سید هیچ موقع خاطراتت فراموش نمی شود . آنزمان که محمودی با فانوسکا زد تو سرت... تحسینی
جاسم مقدم
22 خرداد 1391 00:39:49
سلام درود برمیر سید رهرو ولایت
علی رضا پورقناد
15 خرداد 1391 11:52:32
با سلام بی شک اتحاد ودوستی و پایداری ازادگان و ولایت مداری انان برگ زرینی بر تاریخ است واین سایت در این راستا قدم برداشته است ممنونم خدا یار ویاور شما باد
ابراهیم ایجادی
8 خرداد 1391 23:27:50
بسیار لذیذبود دستون درد نکنه
اسیر 5892
8 خرداد 1391 15:53:58
سللام و دورود خدا برسید حسن میرسید ابوترابی عنبر .
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر