لحظات وصال تماشایی در اردوگاه
نویسنده: مدیر
تاریخ: 31 اردیبهشت 1391 - 00:26:07

علیرضا احمدی» نوجوان ۱۰ ساله‌ای بود که در عملیات «رمضان» به همراه پدرش از مشهد برای درست کردن شربت به منطقه آمده بود. در پنجمین روز این عملیات که تعداد زیادی از رزمندگان به اسارت بعثی‌ها درآمدند، این پدر و پسر نیز اسیر می‌شوند.

او را در اسارتگاه از پدرش جدا کردند و به کاخ صدام بردند. از سویی دیگر تمام لحظاتی که علیرضا و پدرش از هم دور بود، پدر چنان در اسارتگاه اشک می‌ریخت، با سوز دل دعای توسل می‌خواند و بهانه علیرضا را می‌گرفت، که هنوز هم آن لحظات از یادم نرفته است.

بعثی‌ها، علیرضا را به بغداد و پادگان‌های مختلف بردند؛ آنها می‌خواستند با این کار بگویند که امام خمینی(ره) بچه‌ها را به جبهه می‌فرستد!

علیرضا در مقابل دوربین‌های داخلی و خارجی عراق قرار گرفت؛ افسران عراقی با زبان کودکانه از علیرضا ‌پرسیدند «آیا پشیمان نیستی که به مناطق جنگی آمدی؟ الان تو باید پیش مادرت بودی‌، بگو چه می‌خواهی؟ اسباب‌بازی می‌خواهی، برایت بیاوریم؟» آنها می‌خواستند علیرضا را تحت‌ تأثیر قرار داده و با احساسات او بازی کنند اما علیرضا این نوجوان ۱۰ ساله در مقابل این هجمه‌ها تنها سخنی که گفت این بود «آیا می‌توانید یک قرآن برایم بیاورید؟» با همین چند کلمه نگاه بلند و روح بزرگ این نوجوان عیان شد و بعثی‌ها نتوانستند به اهداف خودشان دست پیدا کنند لذا بیش از یک ماه بعد علیرضا را پیش پدرش بازگرداندند. لحظات وصال این پدر و پسر صحنه تماشایی بود که جای دوربین‌ها برای ثبت این لحظات خالی بود.

در اسارتگاه «موصل دو» باز شد؛ علیرضای کوچک که مرد بزرگ این امتحان بود، با قد کوتاهش از بین سربازان عراقی عبور کرد و وارد اسارتگاه شد و درآغوش پدرش آرام شد؛ اسرای دیگر که از پشت سیم‌ خاردارها و نرده‌ها شاهد این صحنه بودند با صدای بلند این بیت را زمزمه کردند که «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». روز وصال این پدر و پسر حال و هوای خاصی داشت به طوری که حتی برخی سربازان و فرماندهان عراقی با دیدن این صحنه گریه کردند؛ علیرضا در بدو وارد به اسارتگاه اذان زیبایی سر داد که یکی از دلنشین‌ترین اذان‌هایی بود که در طول عمرم شنیدم.

خاطره ای که خواندید توسط آزاده سرافرا حمید شمس‌اللهی، که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاه‌های تنگ و تاریک بعثی‌ها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذرانده است  و امروز با گذشت ۳۰ سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بیان کرده است.

منبع: وبلاگ مردم قهرمان ورکی
دفعات بازدید: 25642
نظرات
HOSIN AHMADI
22 خرداد 1392 22:34:51
سلام به عزیزان اسیر.و آقا علیرضا یاد آن روزهابخیر علیرضا سلام پدر راخلیی زیاد برسان . از شیرازحسین احمدی0911101880
رحمن مکرمی
16 آبان 1391 10:11:11
سلام به عزیزان اسیر. آقا علیرضا کوچک بود .گاهی برای افسران همراه ددیگر دوستان غذا می آورد ما هم هدیه ای همیشه در حد وسع آماده می کردیم تا به او بدهیم و افسران بوی خیلی محبت می کردند خدا حفظش کند علیرضا جان موفق باشی.
سـلیمان حاجی میرزاجان
31 شهریور 1391 10:43:04
موفق باشید
احمدجوکار
4 شهریور 1391 12:29:34
خیلی جالب بود بیاد آن روزها علیرضا سلام پدر راخلیی زیاد برسان از شیراز
saeed Mahdavi asl
22 مرداد 1391 14:41:54
so nice a memory. I hope after so many years of freedom we could see more and more memories in such web sites
ازاده اي از اردبيل
14 مرداد 1391 10:47:50
خيلي جالب بود اميوارم اين خاطرات در دل هيچ ازاده اي باقي نمانده باشد .
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر