محکم خواباند توی گوشم که حسابی فکر بیمارستانهای خودمان از ذهنمان پرید
نویسنده: مدیر
تاریخ: 26 بهمن 1391 - 18:42:06

محکم خواباند توی گوشم که حسابی فکر بیمارستانهای خودمان از ذهنمان پرید

مادرعملیات والفجر مقدماتی مرحله اول از ناحیه شکم دست سر تیر وترکش خورده بودیم .که بعد از اجرای عملیات فردا صبح دستور عقب نشینی به کل نیروها داده شد .

دوستانی که سالم بودند وبه عقب میرفتندو به ما قول میدادند که بزودی با برانکارد برمیگردند ما ودیگر دوستانی که زخمی بودیم را با خود به عقب خواهند برد.

دراین میان ما هم هرچه شهادتین را بر زبان میاوردیم خبری ازنصیب شدن فیض عظمای شهادت را بدست نمی آوردیم .

اما ساعتها گذشت از دوستان خود خبری نشد که سراغ ما بیایند.

ما هم که درذهن خود درعالم بیماستانهای شهرهای تهران اصفهان وشیراز را برای خود تداعی وسیر میکردیم.

خلاصه نمیدانم چند ساعت گذشت که یهو یکی به ما لگد محکمی زد ما که براثرخستگی وخون ریزی شدید به حالت بیهوشی وبیحالی درازکش افتاده بودیم به هوش آمدیم و چشم باز کردم دیدم دم غروب است.

به عربی گفت : "گُم " یعنی بلند شو بعد دید که آفتاب سوخته و کمی مایل به سیاه پوست بودم گفت عربستانی ؟ <منظور خوزستان> گفتم نه بابا ایرانی . ها ها میخندیدن!!!!

خلاصه مارا گذاشتن روی برانکارد همینطور که میبردن توپخانه خودمون هم شلیک میکرد که چند بار با تمام قدرت مارا با برانکارد میکوبیدن زمین که علاوه براثرتیروترکشی که خورده بودیم دردکمر هم به بقیه دردها اضافه شد.

خلاصه ما وچندتا دوستان مجروح را باآمبولانس روی هم انداختن وبه بیمارستانی درشهر العماره بردن .

بعد از پانسمان وعمل جراحی روی شکم وسر ودست در بیمارستان فردای آنروزصبح دیدم بوی تند وتیزی مثل الکل میاد . یکدفعه چشم را باز کردم احساس کردم یک حیوان عظیم الجثه ما را دارد لیس میزند شروع کردم به داد زدن که یهو جلوی دهان مار را گرفت و به عربی گفت لاتخف بابا دیدم یارو سیبل کلفت بزرگی رو لباش داشت که ما را حسابی ترسانده بود وما فکرکرده بودیم حیوانی درنده است .

بعد از بهوش آمدن پرستار آمد پانسمان ما راعوض کردو ماهنوز باور نمیکردیم اسیر شدیم فکرمیکردیم الان توی یکی از بیمارستانهای خودمان مثلا اهواز هستم که یکدفعه درد زخمهای تیروترکش مارا وادار به آخ واوخ کرد.

در این میان پرستار تو گوشی محکمی تو گوش ما خواباند وبخود آمدیم که مثل اینکه این جا اهواز نیست !!!

مامور بعد ی سراغ ما آمد و گفت : "شسمک" گفتم : محمد بارانی .

بعد مارا عریان گذاشتن روی برانکارد بدون اینکه ما را با چیزی بپوشانند هوا هم توی بهمن ماه 61 توی العماره بسیار سرد وسوزان بود.

بعد از حدود یک ساعت ماموری آمد سراغ من به عربی گفت : "موانت محمد بوری " ما که عربی بلد نبودیم گفتیم نه من محمد بارانی هستم محمد بوری کس دیگر است ، که یکدفعه محکم خواباند توی گوشم که حسابی فکر بیمارستانهای خودمان از ذهنمان پرید وباور کردیم که به اسارت در آمدیم وباهمان حالت عریان روی برانکارد گذاشتن وبدون هیچ پوششی در آن سرمای زمستان از بیمارستان شهر العماره با آمبولانس اتوبوسی از ساعت 6 صبح تا 12 شب که ما را به اردوگاه الانبارعنبر نزدیک مرز سوریه واردن انتقال دادن .

احتمالا برای تحقیر وزجر دادن وشاید تلف شدن هیچ پوششی روی ما نگذاشتن  که به یاری خدا وفرشته نجات اردوگاه سرگرد دکتر مجید جلالوند زخمهای ما خوب شد واما تا هشت سال اسارت همیشه بر اثر عفونت داخلی براثر سرماکه به شکم ما سرایت کرده بود وتازه عمل جراحی کرده بودند درد شکمی وعفونت داخلی همراه مابود تا اینکه با دعای مردم ومعجز الهی از چنگ جانی ترین انسانها درزمان خود .یعنی صدام وحامیانش رها یافتیم که خدا را هزاران بار بخاطر این لطفش شاکریم.

سربه سجده وشکر خدا رابجا میاوریم. الهی لک الحمدحمدا شاکرین لک ..... تقدیم به برادر حاج آقامحسن غیور وتمامی دوستان وهمرزمان خود در اردوگاه عنبر .

برادر کوچکتان محمد بارانی

دفعات بازدید: 20211
نظرات
همسریک آزاده وجانباز
13 فروردین 1392 22:36:45
باسلام. اجر وپاداش همه آزادگان وجانبازان مخصوصا شهدا نزد پرودگار محفوظ است.انشاا... وای کاش مسولین کشور یک ذره هم به این قشر توجه ویژه ای داشته باشند. که مردم ومسولین هرچه دارن از صدقه سری همین شهدا وجانبازان وآزادگان ورزمندگان کشورمان است.
اشکان کرامتی
23 اسفند 1391 10:17:06
سلام. من شاید نسل سومی حساب شوم .وقتی خاطرات شهداوآزادگان وجانبازان رامطالعه میکنم به خودمیبالم که چنین جوانان از جان گذشته ای داشتیم وداریم که چنین رشادت ها واز خودگذشتگی هایی از خود به یادگار گذاشتند که باید برای نسلهای آینده ما درس وسرمشق باشند.ازطرفی مظلومیت آن دوران واین دوران :آن دوران: از طرف دشمن موردظلم وستم بودن که دشمن بود نمیشود کاریش کرد. اما امروز از طرف بعضی از خودی ها در حق این عزیزان : جفا وکوته نگری وکم لطفی شدیدی اعمال میشود. واین نهایت مظلومیت این عزیزان رانشان میدهد. خاطره بسیار جالب ودرعین مظلومیت بود.......
اشکان کرامتی
23 اسفند 1391 10:16:30
سلام. من شاید نسل سومی حساب شوم .وقتی خاطرات شهداوآزادگان وجانبازان رامطالعه میکنم به خودمیبالم که چنین جوانان از جان گذشته ای داشتیم وداریم که چنین رشادت ها واز خودگذشتگی هایی از خود به یادگار گذاشتند که باید برای نسلهای آینده ما درس وسرمشق باشند.ازطرفی مظلومیت آن دوران واین دوران :آن دوران: از طرف دشمن موردظلم وستم بودن که دشمن بود نمیشود کاریش کرد. اما امروز از طرف بعضی از خودی ها در حق این عزیزان : جفا وکوته نگری وکم لطفی شدیدی اعمال میشود. واین نهایت مظلومیت این عزیزان رانشان میدهد. خاطره بسیار جالب ودرعین مظلومیت بود.......
مسعود
28 بهمن 1391 18:11:43
سلام.بسیار جالب بود زمانیکه توسط گلوله دشمن مجروح شدی بعد که اسیر میشی انطرف باتنی مجروح در دست دشمن حالا زیر توپخانه ها خودی که شلیک میکردن انجا بود که گلوله های خودی دشمن میشدند و تو هم اسیر دشمن.چه کنم
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر