سیزده ساله ای که 8 سال اسارت کشید
نویسنده: مدیر
تاریخ: 28 اردیبهشت 1391 - 00:37:58

سیزده ساله ای که 8 سال اسارت کشید

گفتگوی من با دکتر عابد موسی اکبری که در 13 سالگی به اسارت دشمن رفت و 8 سال حبس کشید. این مطلب را برای دوستان خود بفرستید تا چراغ غیرت کم سو نشود .

.............................................................................................................................

 

خاطراتش از اسارت آن قدر آکنده از شیون و شلاق و شکنجه است که در طول مصاحبه چندین بار برای جلوگیری از شکفتن بغضی که در گلوی هر دو مان کمین کرده، به بهانه آوردن چای فضا را بر هم می زنم.

من بعضی از سال های اسارت را با او زندگی کرده ام، اما در تمام این مدت هیچ وقت پیش نیامده بود که این طور راحت روبه رویم بنشیند و تلخ ترین قصه تاریخ جنگ که اتفاقا خودش قهرمان آن است را برایم تعریف کند.

دکتر موسی اکبری (از این پس به همان نام آشنای «عابد» از او اسم می برم) به دعوت من، که می خواستم در سالگرد ورود آزادگان ستونی دیگر از غیرت بنویسم در دفتر رودبارزمین حاضر شد و ساعت ها با هم صحبت کردیم. بخشی از این مصاحبه را من در سینه ی خود نگه می دارم تا روزی که مثل آتشفشان از سینه ام فوران کند، بخشی را هم جهت الصاق به خون چکان ترین صفحات تاریخ دفاع ایرانیان مسلمان در این ستون می آورم.

عابد، 13 ساله بوده که در جبهه حمیدیه، در عملیات بیت المقدس، سال 1361 گلوله ای از روی جناغ سینه تا زیر بازویش را می شکافد، (لطفا اگر فرزند 13 ساله دارید همین الان او را جای عابد بگذارید و کمی به فکر فرو بروید) می پرسم:

ـ عابد، تیر خورن چه مزه ای دارد؟ می گوید:

ـ مثل اینکه دیلم سنگینی را آدم قدرتمندی، محکم بکوبد توی سینه ات.

ـ تیر چه اسلحه ای بود که مثل دیلم خورد توی سینه ات؟

ـ شاید کالیبر، چون آن قدر زور داشت که چند متر آنطرفتر پرتم کند، به قاعده یک وجب گوشت سینه ام را کند، جوری که وقتی نفس می کشیدم خون، هوف هوف از سوراخ سینه ام بیرون می زد.

ـ عابد! درست همان لحظه ای که خون هوف هوف از سینه ات بیرون می زد، داشتی به چی فکر می کردی؟

ـ داشتم تابوت خودم را روی دست مردم بزنجان می دیدم، یک لحظه چشمم باز شد، دیدم یک سرباز سیاه عراقی ایستاده بالای سرم، اسلحه اش را روی سینه ام نشانه گرفته و می گوید: اگر بلند نشی، شلیک می کنم. تمام نیرویم را جمع کردم و ایستادم، او با لگد محکمی از بالای خاکریز پرتم کرد پائین، پشت بندش یکی دیگر از راه رسید و محکمترین سیلی را که در عمرم خورده بودم، کشید توی صورتم، هنوز به خودم نیامده بودم که سربازی دیگر که انگار ذره ای رحم در وجودش پیدا می شد، مثل مشک آبی که زنان عشایر زیر بغل می زنند، دستش را دور کمرم حلقه زد و به سمت سنگر امدادشان حرکت کرد. امدادگران عراقی لباس هایم را پاره کردند و من چشمم افتاد به شکاف پر خونی که روی سینه ام درست شده بود و بی هوش شدم.

ـ حالا بگو وقتی افتادی دست عراقی ها و فهمیدی که اسیر شده ای، در آن لحظه چه چیزی تو ذهنت می چرخید.

ـ یک چیز عجیب که شاید باور نکنی! در این لحظات اسارت مردم تهران را در خیال خودم می دیدم که در میان خیابان های شلوغ و آسمانخراش های تهران رفت و آمد می کردند، داشتم آزادی آنها را با اسارت خودم قیاس می کردم.

ـ مگر تو قبل از اسارت تهران هم رفته بودی؟

ـ نه اصلا، هنوز هم نمی دانم چرا در آن لحظه ای که سرباز عراقی مرا زیر بغل زده بود و می برد، من داشتم به آزادی و سرخوشی مردم تهران فکر می کردم، احمد! تو فکر می کنی این فکر از کجا آمده بود توی ذهن من؟ گفتم:

ـ راستش درست نمی دانم، ولی خودِ من هم این حس را تجربه کردم ام، وقتی دست بسته، بالای آیفای عراقی به بصره رسیدیم، سر پل بصره جایی که می شد کشتی ها و لنج های بزرگ لنگر انداخته را دید، چشمم به مرد عربی افتاد که نیم کیلو گوجه فرنگی توی پلاستیک شفافی دستش بود و دمِ غروب داشت به طرف خانه اش می رفت، در میانه راه هم یک مرد عرب دیدم که بار علفی روی خرش گذاشته بود و با دخترش داشتند به سمت آبادیشان می رفتند، این دو صحنه خیلی مرا برای آزادی در آن لحظه های اول اسارت دلتنگ کرد، ظاهرا ما هر دو نفرمان، آزادی دیگران را با اسارت و آینده مبهم خودمان مقایسه می کرده ایم... بگذریم، برگردیم به مصاحبه، قبل از آمدن به جبهه به اسارت فکر کرده بودی؟

ـ بله، یک روز توی خانه حرف از جبهه رفتن بود که خواهرم درآمد و گفت: عابد! می دونی اگه اسیر بشی عراقیا چشمات را با قاشق درمیارن؟!

ـ ظاهرا پیش بینی خواهرت درست درنیامده، چون تو الان دو تا چشم گنده داری، خب تعریف کن، بعدا چی شد؟

ـ آمدیم بصره، توی بیمارستان بصره بعد از 4 روز عراقی ها به فکرشان رسید که سینه ی لت و پار شده من نیاز به عمل جراحی دارد. آمدند که ببرنم اتاق عمل که توی راهرو سر و کله ی «عماد» پیدا شد. عماد سربازی عراقی بود که ترکش خمپاره ایرانی بخشی از صورتش را ناقص کرده بود. وقتی چشمش به من افتاد آمد جلو و با تمام قدرتش مشتی به صورت من کوبید. با آن همه جراحت در آن سن کم از بسکه محکم زده بود از روی سنگفرش راهرو، پرت شدم توی چمن که آن طرف جوی آب بود. این جوری مثلا داشتند مرا به اتاق عمل می بردند!!

روز دوم نصف بخیه هایم پاره شد و زخم هایم چرک کرد.

اتاق شکم پاره ها

توی بیمارستان، اتاقی بود که به آن «اتاق شکم پاره ها» می گفتند. اسرایی که تیر و ترکش به شکمشان خورده بود آنجا در انتظار مرگ خوابیده بودند. هیچ پانسمان و مراقبتی در کار نبود. این اتاق انتهای یک راهرو کنار دستشوئی بود. وقتی برای قضای حاجت به آن طرف می رفتیم، بوی تعفن کُشنده ای از اتاق بیرون می زد. هیچ کس حق نداشت وارد آن اتاق بشود. ظاهرا آنها را گذاشته بودند که یکی یکی بمیرند. یک روز با چشمان خودم دیدم یکی از مجروحان آن اتاق وحشتناک به سختی خودش را از اتاق بیرون کشیده دارد به سمت آبسرد کن می رود، به آنها آب نمی دادند و انگار شدت عطش او را به آن سمت می کشید. رفت و رفت تا رسید به آبسردکن، خواست دستش را بگیرد به دیوار و لب های تشنه اش را به لوله آبسردکن برساند که یک دفعه ولو شد کف راهرو و شهید شد. سربازی آمد پایش را گرفت و کشان کشان از بیمارستان بیرون برد.

قطع نخاعی ها

توی اتاق ما چند تا قطع نخاعی هم بودند. آن قدر به پشت خوابیده بودند که زیر بدنشان کرم زده بود. بچه های دانش آموزی که گفتم برای کارآموزی آمده بودند، روی یکی از قطع نخاعی ها تمرین آمپول زدن می کردند. آنها سرنگ های خالی را از مایع داخل سرم آن برادر پر می کردند و چون او به پشت خوابیده بود در ران او می زدند!

یک صحنه غم انگیز

یکی از اسرا، گلوله دوشیکا خورده بود توی شکمش و از پشت خارج شده بود. داشتم از راهرو عبور می کردم، دیدم روی تختی خوابیده بود که کف آن یک سینی بود. خونی که از دل و روده او بیرون می زد، می رفت توی آن سینی جمع می شد. آن اسیر که هنوز چشم هایش با پارچه سیاهی بسته شده بود، وقتی متوجه عبور من شد، شروع کرد به التماس، آب می خواست. در همین حال «عماد» خدانشناس سر رسید و از من پرسید، چه می خواهد؟

گفتم: تشنه است، آب می خواهد. عماد که فارسی بلد بود به او گفت: بیا! بگیر آب.

اسیر چشمانش بسته بود و گمان می کرد، عماد راست می گوید، دستش را دراز کرد، عماد گفت: جلوتر، جلوتر، اسیر تشنه نیم خیز شد و عماد مشت محکمی کوبید میان دو چشم بسته او. ضربه اش آنقدر محکم بود که اسیر جابه جا بیهوش شد و روی تخت افتاد.

من 12 روز توی آن بیمارستان یا بهتر بگویم قصابخانه بودم، بعد به بیمارستان تموز رفتم و از آنجا به اردوگاه عنبر.

اردوگاه عنبر

به اردوگاه که رسیدیم مرا یکراست به بیمارستان بردند. آنجا دو دکتر ایرانی به نام های دکتر بیگدلی و دکتر مجید کار می کردند. آنها در آن غربت حکم دو فرشته را داشتند برای اسرا.

یک روز دکتر بیگدلی وقتی مرا معاینه کرد، خیلی ناراحت شد. عدم رسیدگی به وضعیت جراحات من باعث شده بود که یک تکه گوشت اضافه زیر بغلم درست شود، به اندازه یک پرتقال، طوری که دستم بسته نمی شد. دکتر گفت: هیچ چاره ای نیست، باید این گوشت اضافه را بردارم. چند نفر را صدا زد، مرا میان دو تخت که به هم نزدیک کرده بودند خواباندند، تشت بزرگی آوردند، گذاشتند زیر تخت، یک نفر نشست روی پاهایم، یکی هم دست هایم را سفت گرفت.

دکتر بیگدلی از توی جیبش یک تیغ دو سوسمار  ریش تراشی بیرون آورد، نصفش کرد و شروع کرد به بریدن آن تکه گوشت!! بدون آنکه بی حسی در کار باشد. فریادم به آسمان رفت، چند لحظه بعد صدای افتادن آن تکه گوشت را داخل تشت پر از خون شنیدم. این صدا هنوز توی سرم هست. بعد دکتر با لبه تیغ جای زخم را خراشاند و زائده های اضافی را هم گرفت و با یک پانسمان معمولی عمل جراحی!! تمام شد

منبع : وبلاگ مهجور

 

 

دفعات بازدید: 25383
نظرات
عرشیا:از بندرعباس
15 دی 1392 15:00:21
برای تمامی ازادگان عزیز ارزوی سلامتی میکنم؛
نوروز نوروزی از مشهد
11 آذر 1391 05:41:59
از آقای دکتر بیگدلی و دکتر مجید بی نهایت تشکر می کنم چون برای بچه ها واقعا زحمت کشیدند خدا نگهدارشان .آزاده اردوگاه عنبر و رومادیه 6
للثسلسل
16 مرداد 1391 09:31:06
كلا فكر نكنم اسراي عراقي زخمي هم وضعي بهتر از ما داشتند در اردوگاهي كه اكثر 2000 نفر لااقل يه تركش داشتند شاخص كشته به جمعيت زخمي نشانگر خوبي است البته آمار درستي در كار نيست ولي مشاهده عيني از اردوگاهي كه بودم تعداد كشته هاي زخمي تقريبا صفر بود ....
رستمی
11 مرداد 1391 14:38:58
عموی اینجانب مفقودالاثر هستند. ایشان اسیر بودند اما دیگر خبری از ایشان نداریم.... با خواندن خاطرات یاد ایشان افتادم....
س س س
5 مرداد 1391 15:34:37
ارزوي سلامتي براي همه ازادگان عزيز رو از خدا ميخوام همچنين براي ازاده عزيز الله كرم محمدي فوتباليست اردوگاه
عابد
5 تیر 1391 12:03:25
عماد دورتر ایستاده بود
مهدی
26 خرداد 1391 22:58:49
درخاطره فرموده اید : "اون اسیری که تیر دوشکا خورده بود و از شما اب می خواست .... "و کمی جلوتر از ان نوشته اید عماد فارسی بلد بود پس جرا عماد از شماپرسیده ایشان جه میخواهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خواهشمندیم در نوشتن خاطرات خود مواظب بیانات جملات باشید.زمانی که مردم این مطلب را می خوانند امکان داردبا وجود این اشکالات این مسائل باارزش زیر سوال رود
حمیده نصیری فر
19 خرداد 1391 09:13:53
چرا عکس این آزاده عزیز در عکسهانیست.
حمیده
18 خرداد 1391 19:39:17
آرزوی سلامتی برای آزاده عزیز عابد
حمیده نصیری فر
18 خرداد 1391 19:32:22
برای سلامتی شما دعا می کنم
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر